ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

روزهای شیرین با تو بودن

به قول خاله مریم انگار از اول بودی، باورم نمیشه که یه زمانی بی تو چطور زندگی می کردم؟؟؟ الان هم که خوابی و توی خواب اینقدر معصوم میشی و دلتنگت میشم و جای شیطنتهات و شیرین کاریهات خالی میشه که دل آدم بد جور می گیره... داره تبلیغ تلویزیون نشون میده می گی مامان ندا تا حالا قلم چی رفتی؟ ... تو باشگاه یه مدتی بود که اصلا خوب نمی ایستادی و از زیر تمرینات خصوصا نرمشهای ابتدایی در می رفتی، با مشورت با بابا و مربی تصمیم گرفتیم یه جایزه برات بگیریم، بماند که جایزه گرفتن با حضور خودت خیلی سخت بود و یه مایو و عینک شنا برات گرفتم، اون روز و حسابی اذیت کردی و استاد جایزه رو نداد که نداد و ما هم مجبور شدیم زودتر برگردیم آتلیه، از اون روز سه جلس...
27 شهريور 1394

مطب دکتر

داخل مطب شدی و با گفتن آقای دکتر دوستت دارم خستگی از تن دکتر در اومد... آقای دکتر هم با وبلاگت و عکسی که از ایشون و شما گرفتم به طریقی آشنا شده بودن... این دو عکس هم تقدیم مطب آقای دکتر برای آتلیه ی مامان... ...
27 شهريور 1394

عکسهای جدیدتر

ابوالفضل در آتلیه جدید آخرین عکس ابوالفضل در آتلیه قدیم ابوالفضل و امیرمهدی دوست باشگاه ابوالفضل و کوروش دوست پسملی دختر خاله زهرای خاله منا ابوالفضل و تولدش خونه ی مادرجون و حاجی بابا عمومهرداد و عمو مهران و بابا محسن در تولد ابوالفضل ابوالفضل و هدیه ی خاله مریم در آتلیه شب تولد ابوالفضل در پارک چهارراه طالقانی آرتین و ابوالفضل در باغ فاتح کرج در گردهمایی دانشجویان شیمی ابوالفضل و قاصدک در حال تمرین ژیمناستیک در خانه ابوالفضل بغل مامان جون در ماشین دایی وحید به سوی باغ دایی ابوالفضل در چهارباغ ...
8 شهريور 1394

کاش بشه این عکسها رو بعد از مدتها بزارم

دوچرخه هدیه جون که به تو رسیده و خوشحالی رفته بودیم پارک بانوان که کلی سرد شد و یخ زدیم رفته بودیم نمایشگاه کتاب و جلوی موهاتو خودت کوتاه کردی که تازه بعد از چهار ماه درست شد برای حاج آقا تونمایشگاه شعر اتل متل پروانه روخوندی قربون ژست گرفتنت بشم من ناهار که خیلی چسبید برای چاپ این عکس یه ساعتی معطل شدیم و به تو واقعا خوش گذشت واسه این حروف کلی کیف کردی اولین کتابهای زهرا دخمل خاله منا پارک دهقان ویلا همیشه دلم میخواست کنار این آسیاب بادی عکس بندازیم با پات تونل ساختی یه زمان گیر داده بودی این...
6 شهريور 1394

و مامان ندا داره انگاری فعال میشه...

سلام و سلام و صد سلام... همکار ابوالفضل چطور مطوره؟ واقعا همکاری و همه جا با مایی...به قول خاله مریم باید بهت حقوق هم تعلق بگیره... از طرفی این چند روزه که کار مهد داریم کلی ذوق هم می کنی... حالا روی هم رفته اذیتهای تو کمتر شده ولی باز اذیت داریا... حالا بزار چند نوتی که تو این مدت برداشته بودم و برات بزارم... نصفه شبی از خواب بیدار شدی و می گی بابا لبام چرب و چول شده، خون دماغ شده بودی الهی... یه گره ای که خیلی سفته می گی گره ی عمه لیلایی...می خوای بگی جوراب فانتزی می گی جوراب انگولکی...بلند شدی میگی خواب دیدم تو کلاس بابا دارم دکتری می خونم...داری خاطره تعریف می کنی می گی با دایی وحید داشتم فوتبال بازی می کردم قرمز بود...
4 شهريور 1394
1